
از کوچه پس کوچه های خادم آباد که می گذری، از هرکس آدرس کمپ سید الشهدا را بپرسی، با دلسوزی نگاهی می اندازد و ...
به گزارش
مهرخانه: اعتیاد زنان در جامعه ما اگرچه کمتر از مردان است؛ اما قابل انکار نیست و هیچ کس نمیتواند با سرپوش گذاشتن بر چنین مسالهای از زیر بار مسئولیتی که در مورد پیشگیری یا کنترل اعتیاد زنان جامعه ما بر عهده دارد، شانه خالی کند.
از کوچه پس کوچه های خادم آباد که می گذری، از هرکس آدرس کمپ سید الشهدا را بپرسی، با دلسوزی نگاهی می اندازد و این گونه راهنمایی ات می کند: "لاله شانزدهم را که رد کردی، سمت راست بعد از چند زمین خاکی تابلوی کمپ را می بینی! دور تا دور کمپ را زمین های خاکی احاطه کرده است، محوطه سمت راست مخصوص آقایان است و سمت چپ برای خانم ها."
آری! اینجا پناهگاه زنان معتاد است؛ البته به گفته مسئولش بهتر است بگوییم مرکز بازتوانی! مرکز نگهداری زنانی که در دام اعتیاد گرفتار شده اند و به دنبال سرپناهی برای فرار از این معضل بزرگ می گردند.
وارد اتاق مدیر کمپ می شوم، سر تاسر اتاق پر از عروسکهایی است که اسباب سرگرمی کودکانی شده است که به همراه مادرشان به این مرکز می آیند، مدیر مرکز مریم افتخاری، زن ۴۵ ساله ای است، سفید رو با چهره ای خسته اما خندان، مهربانی در عمق نگاهش موج می زند، اتاقش را با کرسی گرم نگاه می دارد، او را بی بی صدا می زنند!
جلوی در پرده ای زرد نصب شده است و پشت پرده در انتهای حیاط محوطه بزرگی است که زنان معتادی که در حال ترک هستند در آن جا قرار دارند، حیاط بزرگ نیست و آفتاب آن را کاملا پوشانده، چند زن در حیاط ایستاده اند، بی بی می گوید اینها قبلا نیز تجربه تلخ اعتیاد را داشته اند و اکنون در اداره مرکز کمک می کنند.
بالاخره بعد از گذشتن از یک اتاق وارد محوطه نگهداری زنانی که در حال ترک هستند می شوم، هفتاد زن که به اعتقاد مدیر موسسه بیشتر به خاطر مشکلات اقتصادی، خانوادگی و کمبودهای عاطفی به مصرف مواد روی آورده اند و سال هاست که از اعتیاد رنج می برند، در اینجا قرار دارند، او از دختر هفت ساله ای می گوید که ناخواسته توسط پدر و مادرش درگیر اعتیاد شده بود و به لطف خدا چند روز پیش دوره ترک اعتیادش به اتمام رسید.
فضای بزرگی است که تنها با یک بخاری گرم می شود و البته فقط در اطراف بخاری گرما را احساس می کنی! همه با هم یکصدا و بلند سلام می کنند و سپس به کار خود مشغول می شوند، دور تا دور اتاق نشته اند، از شدت سرما پتو روی خود کشیده اند، دستشویی و حمام در گوشه ای از این محوطه قرار دارد، کمی آن طرف تر تلویزیونی که خاموش است دیده می شود.
روی دیوار روبرو شعر زیبایی نوشته شده است: " من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد، وجودم از تمنای تو سرشار است، هوا آرام، شب خاموش، راه آسمان ها باز"
یکی کتاب می خواند، دیگری به کودکش شیر می دهد، چند نفر با هم حرف می زنند و من تنها به چهره هایی می نگرم که انگار مدت ها در عالمی دیگر زندگی کرده اند، فراز و نشیب هایی را گذرانده و فقط دنبال یک هم صحبت می گردند، از تنهایی خسته اند و از تاریکی پشت این دیوارها هراسان!
اولین بار با همسرم شیشه کشیدم!
زنی جوان مشغول شیر دادن کودکش است، با لبخندی گرم از من استقبال می کند و کودکش را در آغوش من قرار می دهد، سی ساله است، اهل شمال و دل تنگ دیارش است. چهار سال سابقه تخریب داشته، او اولین بار مصرف شیشه را در کنار همسر دومش آغاز کرده بود، بارها ترک کرده؛ اما دوباره به اعتیاد روی آورده است، دختری سه ساله دارد و پسری هفت ماهه، قصد دارد از همسرش جدا شود و ادامه زندگیش را در شمال سپری کند، به لطف خدا امیدوار است و می خواهد تنها به کودکانش فکر کند.
زنی مسن با موهای جوگندمی در گوشه ای نشسته است، کارتن خواب بوده و توسط نیروهای جمع آوری افراد بی خانمان به اینجا آورده شده است، پنجاه و یک سال دارد، سی سال با اعتیاد زندگی کرده و به گفته خودش همه نوع موادی را تجربه کرده است، همسر و پسرش نیز معتاد هستند و تمام زندگیشان را به خاطر جنون اعتیاد به تاراج گذاشته اند، او می خواهد در سال های آخر عمرش همین جا در کنار بی بی بماند و درست زندگی کند.
جدایی از فرزندانم مرا به دام اعتیاد کشاند!
میترا زن سی و دو ساله ای است که پس از فوت همسرش، خانواده شوهرش دو پسرش را از او جدا کرده اند، میترا برای پر کردن خلا وجودی پسرانش به مصرف مواد روی می آورد و پس از چهار سال به کمک خانم افتخاری از این تنگنا نجات پیدا می کند، او با افتخار از تولد دوباره اش حرف می زند و می خواهد پس از اینکه دندان های ریخته اش را درست کرد به سراغ پسرانش برود، بی بی را از همه دنیا بیشتر دوست دارد و خانه اولش را کمپ می داند.
فرزندم را فروختم!
کبری بیست و یک سال دارد، از نه سالگی مواد مصرف کرده، دردناک تر اینکه بچه ای را که حتی نمی داند پدرش کیست و در کدام بزم شبانه با او آشنا شده است، را برای مصرف مواد فروخته است! پس از فوت پدر و مادرش در خانه نمانده و مدام مورد آزار و اذیت برادرانش قرار گرفته و سرانجام از خانه فرار می کند، او سقفی جز این خانه ندارد و امیدوار است که کارگاهی در این جا دایر شود تا پناهگاهی برای تمام کسانی که مثل او خانه و کاشانه ای ندارند، باشد.
بزرگترین آرزوی دخترم؛ ندیدن خماری من است!
در فکر هستم که دختر پنج ساله ای که دو ماه است با مادرش در این اقامتگاه زندگی می کند، جلو می آید و می گوید من ریحانه هستم، مامان من دیگه خوب شده، دستم را می گیرد و با هم پیش رویا می رویم، جرم قهوه ای لای دندان هایش حکایت از مصرف کراک دارد، ریحانه مادرش را بوس می کند، رویا از عشقش به همسرش می گوید، او چهار ماهه باردار است، پس از متارکه با پدر ریحانه با مهران ازدواج می کند و او را نیز معتاد می کند، خواهرش او را به کمپ آورده، رویا بی تاب مهران است؛ اما خواهرانش گفته اند باید بچه اش را سقط کند و از مهران جدا شود؛ او تصمیم دارد پس از ترخیص مهران را نیز برای درمان به کمپ بیاورد و زندگی اش را در خانه کوچکی که در اطراف ورامین است آغاز کند.
رویا می گوید: به خاطر التماس های ریحانه ترک کردم و از ظلمی که به خودم و زندگی ام روا داشته ام پشیمانم و از این پس می خواهم تنها به خدا پناه ببیرم.
پدر و مادرم معتاد بودند!
ندا فقط هفده ساله است، کتاب درسی در دست دارد و به مادرش قول داده پس از سپری کردن این دوران درسش را ادامه دهد و دور هر نوع موادی را خط قرمز بکشد.
الهام سه روز است که به اینجا آورده شده است، زمانی که برای خرید مواد به پارک می رود، دستگیر می شود، او دو فرزند دوقلو دارد و هنوز به حال و هوای اینجا عادت نکرده و شاید کودکانش را بهانه ای برای فرار از اینجا قرار داده است؛ اما کسی که پای در این مکان می گذارد باید تا پایان دوره اینجا بماند و سعی و تلاش الهام بی نتیجه است.
مریم دختر زیبا رو و جوانی است، انگار فکرم را می خواند و می گوید: "همه ما روزهای اول همین گونه هستیم؛ چراکه مواد را از همه چیز بیشتر دوست داریم، الهام الان دل تنگ مواد است" مریم توسط دایی اش به این مکان فرستاده شده و پدر و مادرش نیز هر دو مصرف کننده هستند، ردیف جلوی دندان هایش به خاطر مصرف شیشه خالی است و نگران خواهر هفت ساله ای است که اکنون در کنار پدر و مادرش زندگی می کند، آرایشگر است و می خواهد پس از اتمام دوره اش دوباره کارش را ادامه دهد و پدر و مادرش را نیز به اینجا بفرستد.
با محبت شکم های ما سیر نمی شود!
سپیده که از همسرش جدا شده می گوید: " ما معتادان را همه جا طرد می کنند، اما این جا محبت تا دلت بخواهد پیدا می شود، از اینکه می بینم در جایی دیده می شوم خوشحالم، بی بی به من یاد می دهد که درست باشم و درست زندگی کنم."
مینا که سی ساله است در ادامه حرف سپیده می گوید : " با محبت شکم هیچ کس را نمی توان سیر کرد، ما مشکل مالی داریم و تا زمانی که این مشکل مالی حل نشود گرایش به مصرف مواد پیدا خواهیم کرد، ما کار می خواهیم و یک سر پناهی که سقفی برایمان باشد، من از خوابیدن در پارک ها خسته ام، درست است اشتباه کرده ام؛ اما می خواهم زندگی دوباره ای را شروع کنم"
الهه زنی که ابروهای تاتو کرده دارد در کنارم می نشیند و می گوید:" به خاطر اعتیاد از خانواده ام جدا شدم، شب ها در پارک می خوابم، از نگاه های دیگران خسته شدم، یک بار خودکشی کردم، اما فایده ای نداشت، شبها در پارک اتفاق هایی بدی برای پیش می آمد، حالا که به اینجا منتقل شدم تجربه های تلخ گذشته را نیز فراموش نمی کنم، از حوادثی که پشت این در دوباره منتظرم هست می ترسم، چرا هیچ کس فکری به حال ما نمی کند، من اگر کار داشته باشم به آرامش خواهم رسید"
آنقدر شنیدن این حرف ها روح و فکرم را درگیر کرده است که به فکر گرسنگی تمام کسانی که به دنبال گوشی برای شنیدن می گشتند، نبودم!
زنی در گوشه ای از اتاق تازه از خواب بیدار شده و با چهره ای عبوس به من نگاه می کند، الهه می گوید دیشب به اینجا منتقل شده، و می گفت تا مقدار شیشه ای که همراهم است مصرف نکنم وارد کمپ نمی شوم؛ اما بی بی نگذاشت، می خواستم به سمتش بروم که الهه دستانم را گرفت و ممانعت کرد و گفت بگذار راحت باشد!
سفره ها را دو ردیف پهن کردند و همه شروع به خوردن عدس پلویی شدند که بویش تمام فضای حیاط را گرفته است، طیبه زن سی ساله ای که در حال آماده سازی وسایل ناهار است، توجه ام را جلب می کند، صبر می کنم تا کارش تمام شود و در کنارش می نشینم، او که پسر سه ماهه ای دارد، آن چنان از بی بی تعریف می کند که انگار تکه ای از جانش است.
خانواده ام مرا طرد کرده اند!
طیبه همسر صیغه ای مردی است که در شب نشینی های مصرف مواد با هم آشنا شده بودند، اکنون که پاک شده تنها می خواهد برای پسرش شناسنامه تهیه کند و به زندگی جدیدش ادامه دهد.
او به خاطر ازدواجش از سوی خانواده طرد شده و مادر و پدرش از اعتیادش خبر نداشته اند، طیبه اکنون به پشتیبانی خانواده اش نیاز دارد؛ اما آن ها او را انکار می کنند، بی بی او را برای زایمان به بیمارستان می برد و حالا محمد طه را به اندازه پسرش دوست دارد.
او که خیاط ماهری است گوید: " ما بیشتر مواقع یا در چرت بودیم و یا به دنبال مصرف مواد، اکنون باید این وقت های خالی را با کاری پر کنیم تا از وسوسه مواد دور شویم، اگر به ما کمک مالی شود من در اینجا یک کارگاه خیاطی راه می اندازم تا تمام کسانی که مثل من بی سر پناه هستند، انگیزه ای برای زندگی دوباره پیدا کنند."
مشکلات اقتصادی بزرگترین علت گرایش زنان به اعتیاد است
مریم افتخاری مسئول کمپ می گوید: من نیز چندین سال گریبانگیر مصرف مواد بودم و به لطف خدا توانستم بر هوای نفسم غلبه کنم و در این راه به موفقیت برسم، آن زمان از خدا خواستم اگر در این راه کمکم کند، من نیز دست کسانی را که در این باتلاق گیر افتاده اند را بگیرم.
او ادامه داد: مدت ها در خانه ام، زنانی را که معتاد بودند ترک می دادم تا اینکه به کمک همسرم این کمپ را تاسیس کردیم و به لطف خدا هر روز شاهد بهبودی بیمارانی هستیم که تنها به جرم اعتیاد به این مکان آورده می شوند.
به عقیده او اعتیاد زنان آسیب های بیشتری را برای خانواده به همراه دارد: "زنان با کودکانشان به این مکان می آیند و ما باید سعی کنیم، آن ها را نیز سرگرم کنیم"
وی به روند درمان و ترک اعتیاد در موسسه اشاره می کند و ادامه می دهد: در این مرکز ابتدا زیر نظر روانپزشک، مشاوره اولیه صورت می گیرد، مواد مصرفی شناسایی شده و سابقه ترک بررسی می شود، افراد وارد اتاق سبز می شوند، در این مرحله که پرهیز مداری نام دارد با مشاوره ها و پیام رسانی هایی که صورت می گیرد، تمایل زنان معتاد برای ترک اعتیاد افزایش می یابد و این روشن بینی در او ایجاد می شود که بدون مواد مخدر نیز می توان زنده بود و زندگی کرد.
مسیئول کمپ بانوان سیدالشهدا می گوید: پس از سپری شدن مرحله پرهیز مداری که تقریبا سه هفته به طول می انجامد، مرحله گفتار درمانی و آب درمانی آغاز می شود و با بیماران درخصوص دستیابی به راه سلامت، بدون مواد مخدر صحبت می شود، پس از آموزش های لازم مرحله ایمان مداری شروع می شود و افراد یاد می گیرند حضور خدا را در قلب و روح خود احساس کنند و دیگر به هیچ گونه موادی وابسته نشوند.
وی ادامه داد: البته کسانی هستند که دچار لغزش شده و دوباره به اعتیاد گرایش پیدا می کنند، اما درب این خانه به روی همه باز است و ما از آن ها استقبال می کنیم.
افتخاری می گوید: تنها با مشاوره، پرهیزمداری و ایمان مداری نمی شود این مشکل را حل کرد، این زنان به حمایت های همه جانبه ای نیاز دارند که گره اش تنها با همکاری مسئولین حل خواهد شد، باید از این زنان حمایت قانونی شود. او دلش می خواهد دندان های ریخته شده این زنان را ترمیم کند؛ اما کمبود امکانات دندانپزشکی و هزینه های بالایش مانع از این کار می شود.
کارهای دستی زنانی را در اینجا سکونت دارند نشانم می دهد و می گوید: برای پر کردن خلاهای فکریشان، از آن ها می خواهم تا وسایل تزینی درست کنند.
این کمپ که دو سال است فعالیتش را آغاز کرده است برای تحقق اهدافش به کمک های مالی و معنوی از سوی مسئولین و دستگاه ها نیاز دارد، بودجه این مرکز تنها از طریق کمک های مردمی تامین می شود و اصلا کافی نیست.
آرزوی بی بی تماشای دنیایی است که سیاهیش گریبانگیر هیچ یک از زنان این مرز و بوم نشود و امیدوار است تا مسئولین آن ها را در تحقق رسالتشان که همانا کمک به محکم کردن ریشه های خانواده است، یاری کنند.
ساعت نزدیک چهار است، دوباره سری به اقامتگاه می زنم،هوا سرد است، کسانی که اجازه ترخیص دارند آماده رفتن شده اند، لیلی هایی که روزگاری مجنون مصرف مواد هستند اکنون به خواب فرو رفته اند، آن ها هر روز به این فکر می کنند که پس از طی کردن دوران بازتوانی زندگی جدیدی را آغاز کنند؛ اما از اتفاق هایی که پشت این در باید با آن دست و پنجه نرم کند هراسانند!
در جایی خوانده ام که امید تنها چیزی ایست که نباید از انسان ها گرفت، شاید اگر هزینه تنها چند عدد از همایش های بی محتوایی که صرفا جهت خالی کردن بودجه های تخصیص یافته در اداره ها برگزار می شود، صرف کمک رسانی و توجه به این مراکز شود بسیاری از مشکلات پیش روی جوانان ما حل خواهد شد!
شاید اگر دستگاه های مسئول روزنه امیدی برای ادامه زندگی این افراد ایجاد کنند، امثال ریحانه ها قربانی اشتباهات مادران و پدرانشان نشوند!
شاید اگر خانواده ها با آغوش باز از مسافران چند ماهه شان استقبال کنند، روح دوباره ای در کالبد این افراد دمیده شود!
با دلی غم بار از کمپ خارج می شوم، نگاه های مهربانی که امید دارند حرف هایشان توسط من به گوش مسئولین و خانواده ها برسد مدام جلوی چشمانم است، باور کنید این افراد شرمنده از خدا رو به آفتاب گریسته اند و می خواهند دوباره به قصه زندگی خویش بازگردند، به صداهایی که از هیچ تریبونی شنیده نمی شود فکر می کنم و به دستانی که می خواهند از این پس با لطف خدا طعام نور را در سفره خوشبختی بچینند می اندیشم.
کاش مسئولین و دستگا های مربوطه با گام های محکم تری در راستای ساماندهی زنان معتاد قدم بردارند تا با دنیایی بدون حتی یک سیگار روبرو باشیم!
یاد نیما بخیر! در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب، دارد میکند بیهوده جان قربان!!!